خرید بک لینک
- هر گندم کمی از آسیاب را می‌ساید.(از شعر سپاسگزاری، ماهیان خاکزی، رضا جمالی حاجیانی)•┈┈┈┈┈••✾••┈┈┈┈┈•قیژژ. در باز شد. لاشه‌ی چند گُل را انداخت توی کوچه. دستمال سیاه از سرش افتاده بود. کوچه را تازه آسفالت کرده‌اند. امتحانات خرداد تازه تمام شده. گلبرگ‌ها صورتی‌اند و سرخ کم‌رنگ..موهایش را بالایی خوابانده با یک تِلِ سفید. صورتش خوش‌اضلاع است با چشم‌های گَوَزنی‌ و صورت ماه‌تاب. کاشکی لباس مدرسه هم تنش بود؛ مانتو شلوار سرمه‌ای ساده؛ از آن جنس خوب‌ها که اتو نمی‌خواهد. مانتویی که از آستینِش، اندازه یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 14:30

مادام می‌گفت: مردان بسیاری رد همان پوستی را گرفته‌اند که بیست سال پیش این جا انداخته بودند... (؟)•┈┈┈┈┈••✾••┈┈┈┈┈•ابتدا متن با تحریف حاشیه است، شبیه پیرهنِ اجدادی زهوار در رفته‌ی آویزان از میخی کج. مِثلِ قدیمِ نامِ یک خیابانِ نیمه‌کاره که آفتاب گذاشته باشد بِهش. مِثلِ قدیمِ نامِ یک خیابان که دل‌خواهِ هیچ حکومتی نیست؛ مثل خواننده‌های پیر که چندپهلو می‌خوانند همه چیز را در خشت. آینده چرا پشتِ پشته‌های گذشته دراز کشیده است، دست در گردن خودش؟خوب نگاه کن: ضربدرهای متن را چگونه به داغگاه برده‌اند!داغادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 14:30

لؤلاهای خاطره به آهستگی جیرجیر می‌کرد بیرون از قاب فصل به جا نمی‌آید درخت عجیبی بود زن درخت عجیبی هست زن سایه‌اش ریخته روی ارّه تا حومه‌های رنگیِ پُرطنینِ مرد بند نمی‌آید خدا همیشه در کار زن است این پایین ماهِ دِه خس‌خس می‌کند کنار مترسک کاه‌اندود ما همه اثر برمی‌داریم از حبسیه‌های نرم و نُوِ مار که سر بر ارّه خوابش می‌برد مار را خواب می‌کند که مرد به آهستگی از افسانه‌ی درخت بیدار شود. ▔▔▔▔▔▔▔▔ احمد آذرکمان ۱۹ آذر ١٤٠٤ فشافویهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 14:30

مهمان‌ها سَرِصبح رفتند.صبح هنوز کمی تاریکی داشت.دلتنگی مثل ترک عکس‌های قدیمی بیش‌تر شده است.دامنِ ساعت پُر است از سایه‌ی انگورهایی که روی زمین ریخته‌اند.خودِ انگورها را مهمان‌ها با خود بردند. جایخی از خاطره‌ی لیوان‌های آلاسکایی پر است.مامان قبل از آمدن مهمان‌ها، لیوان‌ها را فروخت به غلام ضایعاتی؛شاید جا همیشه باز باشد برای مرغ و بسته‌های سبزی.ساعت روی دیوار، دامن زده است به نبودِ مهمان‌ها.شاید مرغ و سبزی به کمال اعلا برسند در شکم مهمان‌ها.نور ظهر کمرش شکسته است.سگ‌توله‌ها فهمیده‌اند امروز مهمانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 14:30

من دیگر جای تو، انتظارم را مشاهده می‌کنمابرها روی زمین می‌شلند.خیال‌هاحتی تا اوج دکل‌هابالا نرفته‌اند.کوه‌هاناشسته‌تر از دیروزند؛به قوّتِ بارانیکه نباریده است.دشت، مرتب از گل‌هایی‌ستکه تنهابه کار پوشاندنِ نافِ مردگانمی‌آیند.ماهبرگشته استاز آیینِ شامگاهان.سابقهٔ انگور خراب استپیشِ مردانِ ریش‌بلند؛خب،هر چیزتفاله‌ای دارد.من دیگر جای تو، انتظارم را مشاهده می‌کنمشمرده راه می‌روم.به ته‌ماندهٔ ارتفاعاتانگشت می‌زنم.راهِ خروجکه بند نمی‌آید.راهِ خروج راباید هورت کشید؛ناگرانبه دست‌های اطرافکه از فضله‌های نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 14:30

نوشته‌های احمد آذرکمان ادبیات زمان یعنی مارمولک لمیده به دیوار سیمانی حیاط پدری زمانیعنی مارمولک لمیده به دیوار سیمانی حیاط پدریدر شبی که قرار است شام را در حیاط بخوریمروی روفرشی سبز و پوسیدهمادگی ظهر هنوز در تصرف موزاییک‌هاستاین بار بدون دخترهای فامیل سفره باز می‌شودستاره‌ها از قعر شب نگاه می‌کنند به بشقاب‌های استیلنور جان نداردکه ببیند چه می‌خوریماما چهرهٔ آقام واضح استصورتش را سه‌تیغ کرده و به آن روغن نباتی مالیدهآقام را بیش‌تر با کارش می‌شناسمقاشق‌ها را مادرم از جعبه‌هاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 14:30

عباس نمی‌رفت فاتحه. می‌رفت تماشا. شاید به قول خودش مرگ‌گردی.هر کجا فاتحه‌ای بود خودش را می‌رساند؛ می‌نشست یا می‌ایستاد نزدیک شیون‌های زنانه یا اطراف اندوه متشخص مردان مصیبت‌زده، گاهی هم گِردِ پیرهای صاحب‌عزا، آنها که بزرگ خاندان به شمار می‌آمدند.اغلب دوخته می‌شد به پیرترین‌شان؛ آنهایی که ردیف می‌شدند روی صندلی‌ها؛ شاید که تاب ایستادن طولانی نداشتند، شاید هم می‌نشستند که خیلی به چشم اجل نیایند، آن هم در مجلسی که بوی مرگ، بینی به بینی، ول می‌چرخید برای خودش.آن وقت یاد صائب می‌افتاد:«در بساطم وقت ضادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 14:30

نوشته‌های احمد آذرکمان ادبیات قاب فهیمه دختر ملا نواب نه که من بگویم، رضا خودش مزه می‌داد که نقل محافل باشد؛ از یک طرف یک حفاظ حسی دور کارهاش می‌کشید که عقل جن هم بهش نرسد؛ اما بعد همان را یکهو بی‌سبب به چشم آدم می‌آورد که اصلاً کاری به کارش نداشتیم. یا آن اتاقش که جان می‌داد برای غلط کردن. یک روز می‌‌آمد که می‌خواهم چله بگیرم خضر را ببینم، یک وقت سر حرف را باز می‌کرد از چشم‌چرانی‌های پشت پنجرهٔ آرایشگاهِ خالهٔ بدنامش. گاهی هم کله‌کشک می‌کرد توی تفسیرهای جورواجورِ قرآن که فادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 14:30

دوباره سرگرم ورق زدن خاطره‌هایی‌‌ بودم که هرگز توی من جا نگرفته و برام رخ نداده بودند، مگر به زورِ خیال‌های سن بلوغ. صدای قل‌قلِ غذای آبکی پیچیده بود توی اتاق؛ همان اتاق پشتِ اتاق مهمان که با یک درِ وسط‌چوبی به هم راه داشتند. درِ چوبی‌ای که شیشه‌خورهای هشت‌گوش داشت، با شیشه‌هایی که لنگه‌شان را توی خانهٔ همسایه و فامیل ندیده بودم.صدای استیلی کوچه را برداشته. این بار به‌جای استیل و بلور، انگور سیاهِ مجلسی آورده، از وهن‌آباد؛ ارزان و تازه. از درِ کوچه، کوچه را ورانداز می‌کنم. فاطمه جوشی هم آمده انگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 14:30

حقایقِ نگفتنی بسیار بود؛ مثل وقتی که ظرف‌های نشسته بسیار داری و آبِ بسیار کم. مثل زمانی که محبوبه ماپان است، جمیله جامان و طاهره طاهان. مثل وقتی که زبیده جوان رفته بود، آبا جوان رفته بود از نظر مجید و خود مجید، البته، جوان‌تر.مجید! ۱+۱۲، نام کوچه هم افاقه نکرد. آدمی کاه نیست که بخشکد به دیوار، از نظر زن‌دایی.به خدا که ۱۳۱۸، فرزند ابراهیم اژدر، برای فهم رجبعلی کافی نیست. همان که قبل‌ترها نامش رمضان بود.آخ که جعفر امامی هم برای رجبعلی نماند؛ مثل خود رجبعلی برای ما. که وضع خانواده‌هایشان از اینکه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: پنجشنبه 19 شهريور 1405 ساعت: 14:30

.امان از معصیت به یاد آوردنکاشْک چهره کند شِفای فراموشینزدیک ناموس سنگهاخیس از نجاستِ مثانهی خشکیهامتنم میدرخشد از صابونی که به تن مردهها خورده استدر عقد سایههای گورستانمدرازکش در آخرت خرابههاغرق تاریکی نکرهایرو به ناودانهایی که دزدیده کار میکنندامان از معصیت به یاد آوردنکاشّک چهره کند شِفای فراموشیمن عبارتم از سرپیچی انگورهارو به تلی از آهنپارههای مُردّدکناردستِ صبح با آن تماشای خفیفشمن عبارتم از سطرهای خارداردر انعطافِ بیرگانهی دواتهاکاشْک چهره کند شِفای فراموشیامان از معصیت به یاد آوردن.▃▃▃▃▃احمد آذرکماندهم تیر ۱۴۰۳فشافویه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:53

دوربینِ روشن، قابِ چیدهشده با تو از پشت میرزمد.خوشا مسافرِ بیبلیت! آنکه برنامه دارد مسافر نیست. اصلاً پیاده مسافرتر است انگار.خوشا جنگجویی که به وقت، بختِ باخت دارد.خوشا سایهی مقصدی که پشت گردن سگِ نگهبان جلوس میکند.خوشا آنکه میداند در، بسته است از سوراخ دیوارهای زمان به دورها پاشیده شدهایم.▃▃▃▃▃▃▃▃#احمد_آذرکمانفشافویهبیست و یک تیرِ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:53

خوب که نگاه میکردی اوّلِ باغ از تَهِ باغ پشتِپردهتر بود وُ تَهِ باغ از اوّلِ باغ کِرم انداختهتر. ولی من باز چرخیدم وُ پیدا کردم؛ یاد آن تُرشهایِ خنک را که در باغ خوردم. یادِ آن نمازِ شکستهای که لابهلایِ تیغالهها میانِ روسریِ آبیات خواندم. یادت میآید؟ برگشتنا غروب بود وُ باز بیابان به حافظهیِ غولها مبتلا. دستِ غولها به لبههایِ بیابان نمیرسید.غولهایِ زیبا از چشمها آب میگرفتند وُ سیاهی قلبها را میدرخشاندند.اما دورتر از غولها جاده در ردِّپای تو تَه کشید وُ ناگهان مثل اسمِ اعظمِ معشوقهها از سطرهایِ شاعران پاک شد...به گمانم چیزی از رنگِ لبهای تو یکسَره بر غروب وُ گُلها شُرّه میکرد وَ باغ هَمنافِ فراموشیهایِ اهلی میشد.دیگر آسمان به جورابهای سفیدِ چرک میمانِست که زمین میبایست بپوشد.تو خودت را از اورادِ پُرآهنگِ ناودانها کِش رفته بودی. یکسَره همه جا گِل شد وُ سُرخی از گُلها رفت. دیگر صدای فرشتهها به درهها نرسید..من مانده بودم میان هول و هیبت زوزهی سگهای نیمهشب وُ امیدِ جیکجیکهای چسبیده به کلّهیِ صبح.از درختهای پژمرده آدمک تراشیدندآدمکهای چوبی به درّهها پرت شدند.از آدمکها فقط انگشتِ اشارهشان آشکار مانْد.وَ این تازه اولِ دودوزدنهای چشمِ باغبان است.▃▃▃▃احمد آذرکمان١۴۰۰۰٢١٨ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: شنبه 1 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:30

از گِل، كوزهای میسازيم،ولی اين «خالیِ» درونِ كوزه استكه آب را در خود جای میدهد.از چوب، خانهای بنا میكنيم،اما اين فضایِ «خالی» درونِ خانه استكه برای زندگی سودمند است.مشغول وجودیمدر حالی كه اين «عدم» است كه به كار ما میآید!(دائو د جینگ، لائوتسه) ┈┈┈┈••✾••┈┈┈┈•پینوشت: - گفتهاند: «تعرف الاشیاء باضدادها» یعنی هر چیزی با ضدش شناخته میشود، و شاید واژه ی «خالی» در سطرهای بالا، در مقایسه با لغت «صمد»، بهتر شناخته شود. - در مفردات راغب «صمد» را به معنای چیزی گرفته است که توخالی نیست؛ بلکه پُر است. در احادیث هم آوردهاند که «صمد»، وجودی است که جوف ندارد؛ یعنی چیز توپُری است که درونش خالی نباشد.الله صمد. (قرآن/آیه دوم سورهی توحید)گویا حالِ مخلوقات، از «خالی» است که کیفیت خود را مییابد. بشنو از نی چون حکایت میکند(مولانا)گویا این خالیِ درون «نی» است که به کار دمیدنِ «نایی» میآید. شاید خالیِ نی، تنها بتواند پُریِ «نایی» را تداعی کند که هر چیزی با ضدش شناخته میشود انگار.▃▃▃▃احمد آذرکمانتاریخ نوشته: (؟) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: شنبه 1 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:30

بیفایده است پاک کردنِ آنچه از آستینِ سطرها بیرون زده.بیهوده شتاب کردم زخمِ ازلی ـ ابدیِ دهان را با کلمه درمان کنم.. نوشتنْ پنهان کردنِ زخمی کهنه بود در هیئتِ زخمی نو.نوشتنْ ریختنِ شرابْ در حلقِ آیات مُرده است.نوشتن هِی کردنِ اسبی تیرخورده است...ننوشتنْ امّا عطرِ خیارِ پوستْکَندهایست در آستانهیِ بینمکی.ننوشتنْ زن است.ننوشتنْ آن بتِ عیّاریست که «هر لحظه به شکلی بَرآمد/دل بُرد و نهان شد»#احمد_آذرکمان۱۴۰۰۰۳۲۸ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بردیا نوروزی تاريخ: شنبه 1 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:30

صفحه بندی