
تاریکیِ بدآسیابشدهایست باد همچنان میوزد گِردِ شعلهی مُسِنآبدزدکها شب را بخشبخش بار میکنند بر دوشِ رنگهای اجیر شدهرعبِ مرغوبیستمختصِ مخروبههاباران از آسمانِ دَمَرشده میچکدقباد مفلوکانه خواب را میمکددر سایهگاههای حصیریِ خیالیکناردستِ پوچیِ نارسِ پدریمینیبوسِ شیشهشکسته از راه میرسداین تازه برداشتِ اول است.لاستیکها آتش میگیرندیکییکی درون گورهای خالی میافتنددودها در سوراخهای آسمان میخسبندردّ پرسههای شغالاناز شکافهای شگرف سپیده دم پیداستقباد راهِ مراجعه را نمیداندتکهپارههای ابرآسمان را قاب میگیرندعینِ...
ادامه مطلب