
هی ماهیجاندریا را فراموش کنروزی حسرت همین رودخانه به دلت میماند.(بُرشی از شعر کریم رجبزاده)▂▂▂▂نُه - نه و نیمِ صبحِ جمعه است.نشستهام تویِ حیاط، سرگرم ناخن گرفتن.باقر دارد کَلَکویی میخواند..داود عباسی هنوز تلفن نزده، بگویم چه کار میکنی؟وَ او جواب بدهد کار بدی نمیکنم، و من ریسه بروم.داود عباسی یعنی تئاتر؛ یعنی حفظ نمایشنامهی باغ آلبالو؛یعنی شلوار اتوبانِ سرمهای رنگْ با آستینْکوتاهِ سفید، و کلاهْ سربازیِ سرخ، و ریش وُ مویی که بور میزد.عباسی یعنی بالای یک ساعت - تلفن ثابت؛همانجور که ممّد کریمی یعنی ...
ادامه مطلب